نظرسنجی

مهمترین معضل شهر چناران کدام است ؟

دیدن نتایج

Loading ... Loading ...
کاریکاتور
آخرین اخبار

۱۷ آذر ۱۳۹۵ - ۱۰:۲۴

خاطره‌ای از شهید محرابی از زبان هم‌سنگرش؛

دعای دختر شهید محرابی برای شهادت پدرش/ ناله‌های شبانه و اشک‌هایی که پایان نداشت

یک روز با مردی آشنا شدم که شوق شهادت در چشمانش موج می‌زد. مردی از جنس نور که از قافله عشق جامانده بود و برای پرواز لحظه‌شماری می‌کرد...

photo_2016-12-04_09-07-42

به گزارش ندای چناران؛ «شهید حسین محرابی »، بسیجی پایگاه امام زین‌العابدین (ع) گلبهار، اخیراً در نبرد با تکفیری‌ها صعودی- صهیونیستی و درراه دفاع از حرم عمه سادات، حضرت زینب کبری (س) به درجه رفیع شهادت رسید و ظهر دیروز پیکر مطهرش در بهشت رضا (ع) مشهد به خاک سپرده شد.

در زیر خاطره‌ای از این شهید والامقام از زبان یکی از همرزمانش آورده شده است:

یک روز با مردی آشنا شدم که شوق شهادت در چشمانش موج می‌زد. مردی از جنس نور که از قافله عشق جامانده بود و برای پرواز لحظه‌شماری می‌کرد. هر هفته با خانواده‌اش به مزار شهدای مدافع حرم می‌آمدند و ساعت‌ها به‌اتفاق در کنار قبور شهدا خلوت می‌کردند و چه ها که می‌گفتند خدا می‌داند…

نزدیک یک سال و نیم اصرار بر رفتن برای دفاع از حرم عمه سادات داشت و سرسختانه از هر کس که ارتباطی با سوریه داشت جویا می‌شد.
به سراغ من حقیر هم بارها آمد و می‌گفت من از تو نه خواهش می‌کنم و نه التماس، فقط به تو می‌گویم مرا ببر چون می‌دانم می‌روم و شهید می‌شوم!
یک روز اشاره‌ای کرد به یک کارت زیارت‌نامه که از کربلا به دستش رسیده بود و منقوش به‌عکس گنبد آقا اباعبدالله بود و گفت این حکم شهادت من است.

photo_2016-12-04_09-06-39
یک‌بار که در قطعه شهدای مدافع حرم می‌چرخیدم مادر یکی از شهدا را واسطه کرد. گفتم خانواده‌ات چه؟ به فکر آن‌ها باش. گفت آن‌ها هم برای شهادتم دعا می‌کنند!
متعجب شدم. مرا پیش همسرش برد. زنی که باصلابت و با اطمینان قلب از من درخواست کرد که همسرش، پدر فرزندانش و سایه سرش را به میدان جنگ ببرم!
و جای تعجب بیشتر داشت وقتی برای شهادتش دعا کرد.

photo_2016-12-07_10-34-01
دخترک کم سن و سالش را آورد.

بسیار دوست‌داشتنی، با چادر مشکی و شیرین‌زبان، پرسیدم عمو جان‌دوست داری بابا بیاد جبهه؟ با لبخندی گفت اره.

پدر از او خواست قصه نمایشگاه را بگوید…
او هم با لبخندی گفت: به‌صورت کاردستی با مقوا نمایشگاه شهدا رو درست کرده و عکس شهدا رو چسبانده تویش و جای عکس پدر رو خالی گذاشته!!!
گفتم: یعنی دوست داری بابا شهید بشه؟
دخترک بغض کرد و زد زیر گریه و با حرکت سرش گفت اره و نتونست بمونه و به‌سرعت از ما دور شد…

photo_2016-12-07_10-31-17

هر از چند گاهی پیام می‌داد و جویای رفتن بود و لحظه‌شماری می‌کرد. بااینکه وضع مالی خوبی نداشت هر آنچه داشت وقف بی بی کرده بود. حتی مجبور شد برای تهیه بلیت، ماشینش رو بفروشد.
وقتی برای اولین بار چشمش به گنبد بی بی افتاد، بی‌اختیار به زمین افتاد و سر تعظیم در مقابل عمه سادات بر زمین گذاشت. هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم اولین بار که به زیارت بی بی رقیه شرفیاب شد آن‌چنان ضجه می‌زد و اشک می‌ریخت و فریاد می‌زد که گویی همه نزدیکانش را دقایقی قبل ازدست‌داده!!!

نیمه‌شب گهگاه صدای ناله کردنش را بر سر سجاده نماز شب می‌دیدم و اشک‌هایی که پایان نداشت.
کافی بود فقط بگویی رقیه مثل شنیدن روضه باز ظهر عاشورا اشک می‌ریخت.
سه چهار روز مهمان ما بود. وقتی به‌اجبار من به سمت ایران برمی‌گشت هردو در فرودگاه دمشق اشک می‌ریختیم. هرچند قدم که می‌رفت گاه پشت سرش را نگاه می‌کرد و منتظر بود تا بگویم بمان اما مصمم بر رفتنش بودم و با قطرات اشک بدرقه‌اش می‌کردم.

شاید تمام ترسم از این بود که اطمینان داشتم شهید می‌شود و جرأت رویارویی با خانواده‌اش را نداشتم. آخر ما غیررسمی کار می‌کردیم و اگر در مجموعه ما شهید می‌شد هیچ‌کس جوابگوی خانواده‌اش نبود. دلم به حال همسر و فرزندانش می‌سوخت. آن‌ها گذشته بودند از هم برای عشق اهل‌بیت اما من هرگز نمی‌توانستم خرابی این لانه عشق را به چشم ببینم …
با حاج … هماهنگ کردم فرودگاه تهران به دنبالش برود. یک‌راست طلب زیارت بهشت‌زهرا کرده بود و بعد با هماهنگی من برای ثبت‌نام در مجموعه فاتحین راهی لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله شدند اما آنجا هم نتیجه رضایت بخشی نگرفته بود. به کهنز شهریار رفت…

photo_2016-12-04_09-05-33

نمی‌دانم چه گفت با مصطفی صدر زاده و سجاد عفتی و محمد آژند اما هر چه گفت از ته دل بود و پایش به مشهد نرسیده امکان اعزامش توسط لشکر پرافتخار فاطمیون مهیا شد و در غالب نیروی افغانستانی خود را به جبهه رساند.

وقتی خبر داد که بالاخره رسیدم هم خوشحال بودم و هم مضطرب. دائم چهره دختر کوچکش و آن اشک‌ها جلو چشمم رژه می‌رفت یاد رقیه امام حسین علیه‌السلام افتادم و به خدا سپردمش.

بعد از نزدیک دو ماه دوباره پیام داد و چند تا عکس برایم فرستاد خنده‌هایی از ته دل بر صورتش نمایان بود گویی به آنچه طلب کرده بود نزدیک شده از او خواستم به مرخصی بیاید و اندکی در کنار خانواده‌اش باشد قبول نمی‌کرد و می‌گفت انشا الله به‌زودی…
آری به‌زودی آمد اما با قلبی که فدای اربابش کرده بود قلبی که حب اهل‌بیت و داغ دختر ۳ ساله حسین آتشش زده بود و سال‌ها این سوختن را تحمل کرد تا وعده الهی محقق شد و هم‌نشین اهل‌بیت در بهشت برین گردید.

شهید حسین محرابی (کمیل اثنین)

از طرف: همرزم شهید محرابی

  • 1
  • photo_2016-12-07_10-31-17
  • photo_2016-12-07_10-31-48
  • photo_2016-12-07_10-32-15
  • photo_2016-12-07_10-32-26
  • photo_2016-12-07_10-32-32
  • photo_2016-12-07_10-32-37
  • photo_2016-12-07_10-32-53
  • photo_2016-12-07_10-33-05
  • photo_2016-12-07_10-33-12
  • photo_2016-12-07_10-33-18
  • photo_2016-12-07_10-34-01
  • photo_2016-12-07_10-34-13
  • photo_2016-12-07_10-34-20
  • photo_2016-12-07_10-34-23
  • photo_2016-12-07_10-34-27
  • photo_2016-12-07_10-34-32

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

تبلیغات